محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

557

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « ديگر چه ؟ » گفت : « اين مكان شهادت دهد كه تو يونس را ديده اى . » گفت : « ديگر چه ؟ » گفت : « و اين درخت شهادت دهد كه تو يونس را ديده اى . » چوپان به نزد قوم رفت و گفت كه يونس را ديده و تكذيب او كردند و خواستند آزارش كنند و چوپان گفت : « شتاب مياريد تا صبح در آيد . » و چون صبح در آمد آنها را به مكانى برد كه يونس را آنجا ديده بود و از آن سخن خواست و مكان به قوم خبر داد كه وى يونس را ديده و از بز پرسيد و آن نيز خبر داد كه يونس را ديده و از درخت سخن خواستند و به آنها خبر داد كه يونس را ديده پس از آن يونس پيش قوم آمد و خدا عز و جل در اين باب فرمود : « * ( وَأَرْسَلْناه إِلى مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ فَآمَنُوا فَمَتَّعْناهُمْ إِلى حِينٍ 37 : 147 - 148 ) * [ 1 ] . » يعنى : و او را به صد هزار يا بيشتر فرستاديم ، پس ايمان آوردند و تا مدتى برخوردارشان كرديم . از ابن مسعود روايت كرده‌اند و اين روايت در بيت المال گفت كه يونس به - قوم خويش وعده عذاب داد و گفت : « تا سه روز عذاب بيايد » و قوم مادر از فرزند ببريدند و برون شدند و به درگاه خدا بناليدند و استغفار كردند ، و يونس در انتظار عذاب بود و چيزى نديد و دروغگو در آمد كه سخنش راست نشده بود و خشمگين برفت و در ظلمات ندا داد ، و اين ظلمت شكم ماهى و ظلمت شب و ظلمت دريا بود . از ابو هريره روايت كرده‌اند كه پيمبر صلى الله عليه و سلم فرمود وقتى خدا خواست يونس را در شكم ماهى به زندان كند به ماهى وحى كرد كه او را بگير اما گوشت وى را مخراش و استخوانش را مشكن . و ماهى يونس را بگرفت و در دريا

--> [ 1 ] - يونس 98